تبليغاتX

حمایت


بعد از ظهر سگی

شب̗ تو در تو

زمین̗ پست̗ زمین گیر را

پنجه به انگشت̗ انتقام می کشد

و ماه،

منحنی̗ چرک̗ فرتوتی ست

زمان،

خاربن̗ مدوری ست

که انسان را

به زهرنیش̗ خویش می کاهد

به کرنای سور و طرب دل خوش مدار

کین قهقهقه̾ رستخیز̗ اهریمنانی ست

که نعش̗ خدایگان را، به دندان̗ حرص می درند

لب بر لب مبند به خموشی!

هر چند،تلخ کامان̗ شرنگ مست̗ شهوت از لب سرازیر

داغ-بوسه بر هر دهان̗ بی طاقت بگدازند

چشم از چشم مپوش به هراس!

باشد که ضحاکیان̗ مار بر دوش را، اشتهای از کاسه به در کشیدن مردمکان،مضاعف باشد

استادن روا مدار!

که نه جای سستی ست

دست بر دست بسای!

به وهن دل ملرزان!

آواز از کف مده!

اگر چه هزار دشنه به قصد نحر، آهیخته باشد

بخوان!

به دهان!

به چشم!

و با دستانت!

با تمام آنچه در تو می خواند

بخوان!

که صبح نزدیکست

یقین بدار!

و رهایی،

نزدیک تر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

باز می گردم
از خیابانهای پر تردد شهر
عریان و بی پوستی حتی بر تن
می گریزم از میان نرینگی نگاههایی که منقار بر تنم فرو می برند
باکره آمده بودم
و آبستن بازمی گردم
بی هیچ آمیزشی
۹ماهه ای در منست
راه بگشایید
چهار درد بی امن بر من عارضست
و شیر دلمه شدهْ سرخی در پستانهای متورمم جوشیدن گرفته
در خود می فشاردم چیزی شبیه من
پا در هوا
ضمیمه بر رحم منقبض حیاتی بی رمق
تولدی باید
اکنون من
تنها
ونه
با مادرم
ومادربزرگم
ومادربزرگ مادر بزرگم
و شاید همه هفتاد عقبه درگذشته ام
که می رقصند
بر بستر زائویی
دیگر باره
به خجسته باد دردی مشترک
دندان به هم می سایم از هیجان وحشتی منتشر که می کاهدم
بوی خون می گیرد تمام کفشها و لباسهای جوانی ام ونو جوانی ام و کودکی ام و حتی کفشهای لی لی خردسالگیم                                                          تقلایی در منست
تا بند بگشایدم از بند
خرد می شود استخوانم از فقرات
و حرکتی
به عصیان می درد مرا و تمام مادگیم را با خود
سر می خورد بین رانهایم
گرم و جان دار کودکی آبستن

باز می گردم
از خیابانهای پر تردد شهر
این من
باکره ای که لکاته می زاید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

آورده بودشان
و با بند
بی هیچ تقلّایی
تا پلّه های نارس قانونی که کش آمده
تنها تا دستهایش
و کلاه از سرش می افتد اگر چشم در چشم بدوزدش
آنروز او آمده بود
پیاده آمده بود امّا
با همان کیف و کفش و لباس آن روزهای کلاس
وآنروز ایستاد و تکان نخورد
آنطرف تر از همیشه
و فکر کرد
و گفت
وحتّی یادش نرفته بود بخندد
و خندید
و یادش بود بخنداند
و خنداند
 یادش بود او حتّی                                                                                
که مکث کند،که انگار می اندیشد به چیزی
که نیست
و نزدیک است شاید
و مکث کرد
 آنروز یادش نبود امّا
و رفت
و آنقدر نیامد که یادم نیست
و  حتمأ حواسش نبود که دست تکان نداد
و رفت
و آنقدر دور شد و دور شد و قد کشید
و هر چه می رفت بزرگ تر و بزرگ تر می شد و آنقدر بزرگ شد و قد کشید و دور شد
که دیگر هیچ وقت گم نشود
حتّی در شلوغ ترین خیابان های شهر
این روزها او آنقدر دور شده که من حتّی از پنجره ی اتاقم برایش دست تکان می دهم
و او می خندد
و باز یادش نمی رود که بخندد
دستهایش امّا...
و حتمأ باز حواسش نیست!
و من این روزها  در خیابان ها می بینمش
و در کوچه ها
و خانه ها
و اتاقها
و حتّی لابه لای دفتر و کتابهایم
و روی کاغذم
و من  می شنومش که توی سرم راه می رود و کفشهایش را می کشاند روی افکارم
که پرت است
و گاهی که بازیش می گیرد
می نشیند درست وسط مردمک چشمانم
و توی گوشم هم هی سوت می کشد
و لبهایم را نیش می شود
که بخوانمش
از بر
بی وقفه
یک ریز
آنقدر تا "که یادم هست"
و یادمان باشد
که او...این...جاست
او...با ...من ...است
او...در ...من...است
من ...او...من
من خودِ خودِ اویم .



 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

نزدیک بود اهل جهنّم کند تو را
سیبی از آسمان خدا کم کند تو را

نزدیک بود مادر مکّار روزگار
با یک گناه باکره محرم کند تو را

ابلیس شوم وسوسه در دامنت خزید
تا گندمی مقابل او خم کند تو را

یک سیب سرخ و دلی پر هوس،دو دست
می رفت اولین غم عالم کند تو را

آدم فریب می خورد-اخراج!-تا خدا
بر روی زخم فاجعه مرهم کند تو را

امّا نه،ننگ گناه تو را زنی
گردن گرفته است که آدم کند تو را
 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  | 

آمده ای و هنوز نه !
نیم شب امّا می آیی
پاورچین، پاورچین و بی حجم
لَخت و بی قانون
لیز می خوری روی انگشتان دو پایم
و بالا می آیی تا فتح شصت
از آنجا مسح می شوی تا برآمدگی مچ ها
پر پیچ و تاب
می پیچی سر از طریق مهیّایت
ساق پایم را شیبه که شدی،هرز می بندی دور رانم را
عشقه مانند
مسیر از کف نمی دهی ولی
باز می کاوی به بالا
به چالگی کشاله
هم
سر به هوا
امّا
کش وقوس می گذری
گود می روی نافم را
و گسیل می شوی روی دستانم
مشت کاسه می کنم
چکّه می کنی
سبّابه می گذارمت
چروک می خوری
می شکنی
در هم می شوی چنان
هم که میآیی به عصیان
پخش می شوی روی بازوانم
دو تا یکی می نوردیم
خط در میان و سیّال
بین پستانهایم امّا
قالب می بندی و آرام
آرام می شوی

نفس که می کشی
گر می گیرد لبانم از عطش آب دهانت
لزج رقّت می آوری
قورتت داده ام

پایین می روی گوارا
جریان می یابی توی رگهایم
پخش می شوی
که تو باشی
و با من
ودر من
وما که هرگز
به مغزم می زنی
ته نشین که شدی
لای افکارم گم می شوی
بیرون می کشانمت
باز از کف می روی و می گریزی به همین حوالی
لب به لب می کشم،پلک بر پلک،پرّه به پرّه ی بینی،انگشت انسداد گوش
مباد مجال بیابی گریز را از ذهن
کش می روی خودت را
می گریزی باز
سقوط می کنی این بار
در گلویم مانده ای
تنگ می آید نفسم
قد می کشی
و تنگ تر می آید سینه ام
به کبودی که زدم ، سبک
به اندود نفس بازدم می شوی و ...
بازی تمام است
و تو رفته ای
که صبح نشئه می افتد به سقف اتاقم
خالیت با من است
رفتنت را امّا
دوباره خواب مانده ام
وشاید
آمدنت را هم .


 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط معصومه اسدالهی  |